تبلیغات
به وب سایت ما خوش آمدید نظر یادتون نره سایت سرگرمی برای تمامی ایرانی ها(ایول بر و بچز ایرونی).:www.webtaz.sub.ir:. - داستان شقایق، گلی عاشق
Starting Messages...
درباره ی من
وب سایت من
ایمیل من

نویسنده
مرتضی میرصادقپور (73)

موضوع بندی
عمومی (4)
عکس (24)
عکس عاشقانه (8)
مطالب خواندنی (16)
فالگیری (1)
اس ام اس (5)
موبایل (3)
شرح حال و زندگی نامه (4)
بامزه ها (4)
دانلود موزیک (2)
عاشقانه ها (2)

گذشته
مرداد 1387 (3)
اردیبهشت 1387 (3)
فروردین 1387 (1)
آبان 1386 (2)
مهر 1386 (13)
شهریور 1386 (54)

صفحات


جستجو
جستجو در وب سایت


رفقا
۞برنامه هک و موبایل۞
برنامه های موبایل
از خنده روده بر میشی

آمار وب سایت ..
وب گذران امروز :
وب گذران دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :



10:07 ق.ظ<-شنبه 5 مرداد 1387<-شنبه 5 مرداد 1387
داستان شقایق، گلی عاشق
شقایق گل همیشه عاشق 
 
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
 ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
 نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،
 که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
 خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد




ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 مرداد 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ

تمامی مطالب این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است و لینک های زیر فقط برای تبلیغ میباشد و هیچ ربطی به وب سایت ندارد
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);